• امروز : دوشنبه - ۴ بهمن - ۱۴۰۰
  • برابر با : 21 - جماد ثاني - 1443
  • برابر با : Monday - 24 January - 2022
2

سردار باکری : از زبان دکتر کارگر

  • کد خبر : 949
  • 27 بهمن 1390 - 9:59

پسربچه ای بیش نبود که نزد پدر رفت و از سرمای طاقت فرسای زمستان و برف و بوران شکوه کرد، پدر برایش یک پالتو گرفت،روز بعد که از مدرسه برگشت پالتو را به کناری انداخت و با ناراحتی زیاد گفت:پدر من چگونه لباس گرم بپوشم در حالی که همکلاسی من به علت فقدان پوششی مناسب از سرما به خود می لرزد!

دردانشگاه تبریز مهندسی مکانیک خوانده بود و در دوران جنگ بسیار مدبرانه،متخصصانه و متعهدانه می جنگید و عملیات ها را طراحی میکرد.

 

اشتراگ گذاری خبر در شبکه های اجتماعی

پسربچه ای بیش نبود که نزد پدر رفت و از سرمای طاقت فرسای زمستان و برف و بوران شکوه کرد، پدر برایش یک پالتو گرفت،روز بعد که از مدرسه برگشت پالتو را به کناری انداخت و با ناراحتی زیاد گفت:پدر من چگونه لباس گرم بپوشم در حالی که همکلاسی من به علت فقدان پوششی مناسب از سرما به خود می لرزد!

دردانشگاه تبریز مهندسی مکانیک خوانده بود و در دوران جنگ بسیار مدبرانه،متخصصانه و متعهدانه می جنگید و عملیات ها را طراحی میکرد.

 

 

بزرگترین هنر فرماندهی اش تبدیل نمودن مدیریت سلسله مراتبی جنگ، به مدیریت بر اساس روابط انسانی بود،یکی از دوستانش نقل خاطره می کرد که در یکی از روزها دیدیم که حاج مهدی یک چادر بزرگ برپا کرده است و در حالی که بارندگی شدید بود برای ساعاتی طولانی از چادر بیرون نیامد،دسته جمعی با بچه ها از روی کنجکاوی به آن چادر رفتیم و در آنجا با صحنه ی زیبایی روبرو شدیم، دیدیم که سردار باکری در بین نامه ها و نقاشی های دانش آموزان ابتدایی و راهنمایی که از کشور عزیزمان برایش فرستاده بودند نشسته ودر حالی که قسمتی از نقاشی ها را به دیواره ی چادر برای تماشای بچه ها چسبانده، در حال خندیدن است، گفتیم حاجی جان! برای چی می خندی! با نگاهش به یکی از نقاشی ها و نوشته ی زیرش اشاره کرد،نوشته ی جالبی بود که ما را هم به خنده واداشت،آن دانش آموز مقطع ابتدایی یک تصویر عراقی را در قفس کشیده بود وبعد در پایین آن نوشته بود:این حیوان درنده ای که در قفس می بینید فقط در بین النهراین یافت می شود ونامش بعثی است!

از وزارت دفاع برای تمامی فرماندهان جنگ کانتینر و امکانات رفاهی ویژه فرستاده بودند همین که از این موضوع آگاه شد به آنان گفت:این امکانات برای تمامی سربازان است؟ در جوابش گفتند :خیرفقط برای فرماندهان! چهره اش برافروخته شد وبانهایت غمناکی گفت:من چگونه در جای مناسب بخوابم در حالی که دوستان من باید در چادر بخوابند! و سریعا دستور داد که این امکانات را از اینجا ببرید!

آنقدر با سربازان زیر دستش صمیمی و صادق بود که هرگاه دشمن خمپاره میزد چندین نفر از نیروهای تحت فرمانش خودشان را بر روی حاج مهدی پرتاب می کردند تا ترکش نخورد! فرمانده بود اما همیشه به مثابه ی مولایش علی(ع) در بحبوحه ی میدان کارزار و خط مقدم نبرد بود،تمام تلاشش این بود که اعتماد سازی کند به همین خاطر اگر خودش نمیتوانست در نوک پیکان حمله باشد برادرش حمید را میفرستاد،در عملیات آخر که منجر به شهادت برادرش حمید شد بر بالای لانکروز رفت و دست حمید را گرفت و بلند کرد و فرمود این برادرم حمید است و همراه شما به قلب دشمن خواهد زد تا آنکه خبر شهادت حمید را برایش آوردند و ازحاج مهدی خواستند که اجازه دهد بدن پاک برادرش را به عقب بیاورند گفت:بقیه ی شهدا چه!گفتند نمی شود همه را منتقل کرد در جوابشان گفت:همه ی آنها که آنجا هستند برای من حمیدند و فرقی میانشان نیست تا آنکه بدن برادرش به زیر شط رفت و دیگر هیچ گاه پیدا نشد!

خود سردار باکری هم مدتی بعداز حمید به مشهد رفت پابوس حضرت امام رضا و طلب شهادت کرد که بالاخره ۱۵روز بعد به مراد دیرینه اش رسید، در وصیت نامه اش از خدا خواسته بود که،خدایا از تو می خواهم که بعد از شهادتم جنازه ام هیچگاه پیدا نشود چرا که نمی خواهم قسمتی از خاک تورا اشغال کرده باشم!

در جایی دیگر بیان داشته بود،خدایا تو چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی،هیهات که نفهمیدم،خون باید می شدی و در رگ هایم جریان می یافتی تا همه سلول هایم یارب یارب میگفت!

در آخرین لحظات، این عبارت تاریخی را برای آیندگان ونسل امروز و فردا به یادگار گذاشت و سپس برای همیشه به سرای جاودانگی پرکشید(صدق در عمل و خلوص در نیت،تنها چاره ساز ماست). تا آنکه قایق حامل سردار باکری در اثر اصابت گلوله ی آرپی جی به قعرآب رفت و قطره ی ناب وجودش به دریا پیوست.

یادش هماره بر سراچه ی قلبمان حک خواهد بودچرا که به تعبیر متعالی مولایش امام حسین (ع) آزاد مرد بود و آزاده زیست،و امروز سالروز شهادت اوست اما در شهر ما خبری از او نیست!؟

{jcomments on}

 

اشتراگ گذاری خبر در شبکه های اجتماعی
لینک کوتاه : https://avayebushehr.ir/?p=949

برچسب ها

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در آوای بوشهر منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.